حس کردم مادر با مهربانی سرم و موهایم را نوازش میکنه, درست همان زمان هایی که روی پای مادر می خوابیدم و مادر زمزمه کنان موهایم را می خوارند و نوازش میکرد. در لذتی عمیق فرو رفته بودم و زیر لب به مادر گفتم : اگر تو را نداشتم چی می شد. و مادر با لبخندی مهربان پاسخ داد: هیچ, به زندگیت ادامه می دادی و من هم می شدم جزءی از خاطراتت. با شنیدن این حرف نگاه تلخی بهش کردم و گفتم : دیگه از این حرفا نزن چون بی تو دیگه خاطره خوشی برام نمیمونه. مادر خنده ای کرد و گفت: مثل همین حالا که در خاطراتتم. با شنیدن این حرف تب دار و هیجان زده از خواب بیدار شدم و دیدم مادر راست می گفت او دیگر در پیشم نبود و برایم شده بود یک خاطره, اما خاطره ای همیشه خوش. اکبر بلندکردار مرداد ماه 1402
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 10:57 توسط اکبر بلندکردار
|
برچسب:
نویسنده: فاطمه کوشکی
تاريخ: سه
شنبه
17 مرداد
1402 ساعت: 0:17